وقتي يك شاعر سنتي پس از عمري مجاهدت در راه اعتلاي ادبيات فارسي و موسيقي سنتي به ديار باقي سفر مي كند ، يك آريايي ملي گراي غير مذهبي كشته مرده ي فردوسي و بيضايي و شجريان مي شود رفيق بي وطن بورخس پرستي مثل من كه پيش از عصر روشنگري از ناخودآگاهش پاك شده و يك زخمه ي گيتار الكتريك ريچي سمبورا را با تمام تاريخ موسيقي ايراني عوض نمي كند . دوستي من و بهرام اين جوري شروع شد . پس از مرگ فريدون مشيري ، ديدن يك پيام تسليت به دوستداران ادبيات روي يكي از ديوارهاي دانشگاهي كه در آن درس مي خواندم برايم حكم پيدا كردن يك بطري يك و نيم ليتري آب حيات گاز دار را در سرزمين ظلمات داشت . باني اين تسليت ، جوان بلند قد و مودب و اتو كشيده اي بود كه توي جيب پيراهنش يك پاكت سيگار شيراز جا ساز كرده بود . با ديدن پاكت سيگار شيراز مطمئن شدم طرف روشنفكر است . ــ چه احمق بودم . اين روز ها همكاراني دارم كه همگي كنت سيلور فور مي كشند اما مجموع دانسته هايشان با خر كارتون شرك برابري نمي كند . ــ نزديك پنج سال از دوستي من و بهرام مي گذرد . در اين پنج سال گوشه اي از بهترين لحظات زندگي ام را با بهرام گذرانده ام . و همچنين چند تايي از تند ترين پيچ هاي زندگي ام را با كمك او به سلامت رد كرده ام . چيزي كه در اين پنج سال ميان من و بهرام گذشته فراتر از يك دوستي ساده بود .
كيفيت منحصر به فردي در رفاقت هاي مردانه وجود دارد كه در دوستي هاي سانتي مانتال زنانه و دخترانه يا حتي عشق ميان دو غير همجنس پيدا نمي شود . چيزي فراتر از برادري ...
پايان اين هفته بهرام پس از سيزده ماه از آستارا به تهران بر مي گردد . سيزده ماهي كه در نبود او به من سخت گذشت . هر چه هست بهرام دو تا گوش شنوا دارد براي شنيدن حكايت هاي باور نكردني زندگي من . مي خواهم براي اولين و آخرين بار يك جمله را به افتخار بهرام شكسته بنويسم . اميدوارم عمق علاقه و ارادت مرا لا به لاي اين شكسته گي حس كند :
عمو بهرام به خونه ي خودت خوش اومدي
و يك شعر عاشقانه از مشيري خدابيامرز :
مهر مي ورزيم
جام دريا از شراب بوسه ي خورشيد لبريز است .
جنگل شب تا سحر تن شسته در باران
ما به قدر جام چشمان خود از افسون اين خمخانه سرمستيم .
در من اين احساس :
مهر مي ورزيم
پس هستيم !
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر